در سایه تاریک آن مرد شبگرد
گوشه ای از خفقان و سیاهی لانه کرده
مرد شبگرد می گردد و خفقان را در موج صداهای خاموش می پاشد
وکسی نیست
وکسی نیست، راه گلویم بسته شده ونمی توانم فریاد برآورم که
ای آدم ها ......
شب و خفقانی که بر شب حاکم گشته
راه ماندن ،راه برجای ایستادن ،راه باورهایم رابسته است ومن چه کنم بااین ظرف لبریز از
باورهای سر به مهر که حتی اجازه سرریز شدن آن را به من نمی دهند
آی آدم ها
مرده ام بر سر گفتن ها ونگفتن ها، باید ها ونباید ها
واما هیچ کس ظرف باورم راسبک نساخت ،نخواند ودستان تمام ماجراهای آن قر ان عجم دیگر در
این جا وجود خارجی ندارد .
من مانده ام وشبگردی سنگدل وسیاه که سایه اش هرشب دراز تر ودرازتر می شود
برچسب:
نویسنده: هلیا نوری
تاريخ: دوشنبه
2 اسفند
1395 ساعت: 10:13